جادوگره میگوید: «اول ژانویه سوار یکی از گوزنهای بابانوئل میشوی و سفری دور و دراز در پیش داری.» و آب دهانش را قورت میدهد: «محبت کردن را فراموش نکن. در فصل پیش رو آنقدر باید به دیگران محبت کنی و صبور باشی تا جانت از آنجایت بزند بیرون. پولهایت را هم پسانداز کن و گه زیاد نخور که هی کفش بخری و هی رژ.»
به اینجا که میرسد بغض راه گلویم را میبندد. چه طور ممکن است آدم پول پای رژ ندهد؟ و عجیبتر این که پیوسته به دیگران محبت کند. پس کی زمانِ کرم ریختن و انگولک کردن روح و روان دیگران از راه میرسد.
جادوگره میگوید: «رسالت تو سرویس شدن است بای کوچکم.»
قانع شدم.
دست کم برایم دعایی بنویس که بوسهای روزانهی ماچا را از پنجاه و هشت تا به دویست و پنجاه و هشتتا برسانم. قربان آن چشمهای تو خالیات.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.