هفته‌ی پیش برای همه بستنی خریدم. بی‌دلیل. شاید هم یه دلیل بزرگ داشت. چهارشب پشت سر هم خواب مامان‌بزرگ رو می‌دیدم. حس بابانوئل رو داشتم. اتاق به اتاق می‌چرخیدم و در ازای یه بستنی، یه لبخند از بچه‌ها می‌گرفتم. معامله‌ی پایاپای خوبی بود. مدیرم که منو با کیسه‌ی بزرگ بستنی‌ها دید، گفت: «چیه برای خودت مهمونی گرفتی ماه رمضونی!» و دست کرد ته پاکت یه دونه دومینوی شیرشکلاتی کشید بیرون و نشونم داد: «اینو دوست دارم!» هم‌سلیقه‌ایم. استعداد اینو دارم تا ده تا دومینوی شیرشکلاتی پشت سر هم بخورم. اما چون به جنیفر لوپز قول دادم شبیهش بشم حتی یه دونه از بستنی‌ها رو هم نخوردم. با لخند ملیح‌ام اومدم پشت میزم نشستم؛ مثل وقت‌هایی که مامان‌بزرگ گوشه‌ی کوچیکی از سفره‌ می‌نشست و فرمان باریدن خوشی می‌داد. با این که ناتوان بود و به سختی حرکت می‌کرد، می‌تونست به دریایی از برکت فرمانروایی کنه. حواسش به حس خوبِ همه‌مون بود. سخاوتمندانه بوس هوایی می‌فرستاد و خرسند از خلقِ لحظه‌های کوچیک خوشبختی هزار بار می‌گفت: «نوشی جانین اولسون!»
چند نفر از بچه‌ها اومدن گفتن: «خیلی چسبید دمت گرم!» این روح مامان‌بزرگ بود که در من حلول کرده بود و لبخند می‌زد: «نوش جونت. بازم هست‌ها اگه بخوای!»
امروز صبح، تو ثانیه‌های قبل از به صدا دراومدنِ الارم موبایل‌ام، مامان‌بزرگ رو دوباره دیدم. دوییدم محکم بوسش کردم. گفتم: «آخیش. قبل از این که بری بوست کردم.» و بلافاصله بعد از بوسیدنش بیدار شدم.
ولی سرنوشت دلچسبی نیست که دیگه آدم نتونه تو واقعیت خوشیِ رویاهاش رو تجربه کنه. امیدوارم خیلی دیر بفهمید چی می‌گم. و برای اون‌هایی که می‌فهمند چی می‌گم عمیقا متاسفم. امیدوارم روز به روز عشق و امید تو دلمون نور بیشتری بگیره...