فکر کنم سوخت این چند سالم برای ادامهدادن حرف جادوگره بود که دستهاش رو شبیه بالهای پرندهای باز کرد و گفت:
«تو قدرت این رو داری رو خرابهها بایستی و یه چیز تازه خلق کنی.»
از جادویی حرف میزد که همهی این سالها باهاش زندگی کرده بودم و بهش آگاه نبودم.
آفتابِ یازده ظهر از پنجرهی مربعیِ کوچیکِ اتاق کارم افتاده بود رو صورتش و چشمهاش رو درست نمیدیدم.
من گوشهی تاریک اتاق نشسته بودم و نور شدید اجسام اتاق رو محو کرده بود.
گویی تو رویای روشنی فرو رفته بودم که بزرگترین ماموریتام این بود «باور»ش کنم.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.